سيد جلال الدين آشتيانى
393
شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )
من كلام العارفين : ان عين المخلوق عدم ، و الوجود كله للّه ، تلقّ بالقبول ، فانه يقول ذلك من هذه الجهة ، كما قال امير المؤمنين « عليه السلام » في حديث
--> مطالعه و يا احيانا از ارشاد نيكلسون كه گفت « كورى عصاكش كور دگر شود » بهرهمند شده است ، اشتباهات عجيبى در فهم مسائل عرفانى نموده است كه در شرح فصوص متعرض اكثر مطالب تعليقات او شدهايم . اين آقايان به صرف استعمال الفاظ مشترك ، مآخذ نامناسبى براى افكار متصوفهء اسلامى پيدا كردهاند ، در حالتى كه دهها آيهء قرآنى و روايات وارد از پيغمبر و اهل عصمت را كه تناسب كامل با تصوف اسلامى دارد و به آن استدلال شده است ، مأخذ نمىدانند . متأسفانه مردان دانشمند وارد بتصوف در ايران كمند و عدهيى كه در اين زمينه كار مىكنند وجههء همت خود را اشعار متصوفه يا بعضى از متون سادهء فارسى در تصوف كه كافى از براى تدرب در اين فن نيست قرار دادهاند ، در حالتى كه اين علم شريف را بايد از استاد آموخت ، با مطالعه اشعار مولوى و عطار كسى عارف نمىشود و فهم عميق همان اشعار نيز بدون تعليم كتب درسى عرفان ميسور نيست . نيكلسون معتقد است كه تضاد و تناقض واقعى در آيات باهرات قرآن موجود است . كسى كه آنقدر آشنائى به زبان عربى نداشته باشد كه نتواند بواسطهء عرضه آيات بر يكديگر رفع تخالف از آيات نمايد ، آن هم آيات قرآنى كه عربى مبين است ، چگونه مىتواند از كتب محيى الدين مثل فتوحات و فصوص كه همه مطالب آن رمز است استفاده نمايد و واقعا بفكر خود بمراد و مطلوب مصنف آن پى ببرد . گمانم اكثر اشتباهات دانشمند معاصر ما آقاى ابو العلاء عفيفى كه واقعا در تعليقات خود بر فصوص زحمت فراوانى كشيده است از ارشاد استاد او آقاى نيكلسون باشد ، ولى بااينهمه زحمات و تكلفاتى كه عفيفى متحمل شده است متأسفانه در مسائل مشكل از نيل بكلام و مقصود واقعى محيى الدين دور افتاده است . ديدن استاد وارد در فن ، خيلى كار محصل را آسان مىكند . شايد بتوان گفت در فنون عقلى مثل فلسفه و عرفان كه مسائل غامض و پيچيده زياد دارد و از هر علمى مشكلتر است ، تعليم گرفتن از استاد وارد « علاوه بر آنكه از لغزشهاى انسان بواسطهء بيان اصطلاحات جلوگيرى مىنمايد » ، مدت يك سال با يك قرن مطالعهء پيش خود برابرى مىنمايد . نگارنده از كسانى نيستم كه مطالب فلسفى و عرفانى مدون در كتب بزرگان از علماى اسلامى را وحى منزل بدانم . صحت و سقم اين مسائل مطلبى است و رسيدن به همين مطالب اعم از صحيح و سقيم مطلب ديگرى است . مثلا در همين مسئله حلول و اتحاد و وحدتى كه عنوان است ، نظر ما اين نيست كه بيان نمائيم ، حلول حقست يا اتحاد و يا وحدت ، ولى كسى كه اين مطالب را بيان مىكند و نسبت به قائلى مىدهد ، بايد اين اندازه به مسئله وارد باشد . حلاجى كه اشعار و مطالبى نظير اين شعر : « بينى و بينك اني نياز عنى فارفع بلطفك اني من البين » بسيار دارد كه صريح در نفى وجود مجازى و اضمحلال وجودات در وجود حق است و بطور كلى با مسلك حلول مباين است ، بر عكس نتيجه نگيرد اگر هم در كلام